از آن برفهای دانه درشتِ پنبه ای ؛ که وقتی میگیریشان توی دستت و می خواهی گوله شان کنی ؛ ترد ترد صدا می دهند و چقدر کیف دارد خوردنشان ، بعد هم ساختن یک آدم برفی به رسم همیشه ی حضور برف روی زمین و در نهایت هم بخشیدن کمی از جانت به او.
اگر دقت کنیم می بینیم آدم برفیِ آدمها چقدر شبیه خودشان است ، آخر ما که نمی دانیم وقتی سرگرم ساختنش هستند به چه چیزی فکر می کنند،خوشحالند ، ناراحتند ،عصبانیند ،مهربانند.....
اصلا اگر از من بپرسی میگویم پاییز و زمستان مال زمین نیستند ؛ از یک جای دیگری می آیند که اینقدر بودنشان حالت را خوب می کند و هیچ وقت هم برایت تکراری نمی شوند و عادت نمیکنی به نبودنشان.
مدام دلت می خواهد باشند و ببارند و تو هم به بهانه ی هوای معرکه ی بیرون خانه ؛ بروی توی حیاط و چای بهارنارنج با چاشنی هل و لیمو ترشت را بنوشی ، و با هر دَم همه ی دنیا را بدهی داخل ریه هایت و تازه شوی ، مست شوی ، خودت شوی.
خودت شوی...
برچسب: پاییز و زمستان,پاییز و زمستان 95,پاییز و زمستان شعر,
نویسنده: لیلا کوهی