
امروز که نه ، راستش روزهاست دلم برف می خواهد. از آن برفهای دانه درشتِ پنبه ای ؛ که وقتی میگیریشان توی دستت و می خواهی گوله شان کنی ؛ ترد ترد صدا می دهند و چقدر کیف دارد خوردنشان ، بعد هم ساختن یک آدم برفی به رسم همیشه ی حضور برف روی زمین و در نهایت هم بخشیدنکمی از جانت به او. اگر دقت کنیم می بینیم آدم برفیِ آدمها چقدر شبیه خودشان است ، آخر ما که نمی دانیم وقتی سرگرم ساختنش هستند به چه چیزی فکر می کنند،خوشحالند ، ناراحتند ،عصبانیند ،مهربانند..... اصلا اگر از من بپرسی میگویم پاییز و زمستان مال زمین نیستند ؛ از یک جای دیگری می آیند که اینقدر بودنشان حالت را خوب می کند و هیچ وقت هم برایت تکراری نمی شوند و عادت نمیکنی به نبودنشان. مدام دلت می خواهد باشند و ببارند و تو هم به بهانه ی هوای معرکه ی ب...
ادامه مطلب
دیدمت و زمان، یخ زد در قاب چشمانم یخ ماند و پناهنده شد به ذهن و سکوتش تمامی جهانم راحواله داد به بعداز ظهر فروردینی پیش ازهمیشه زهرا.م...
ادامه مطلب
آبی ام؛ اما کالپشت به نور و روبه نور،و این؛ عین حضورهزمان نشسته رو به روم و داره میپرسه چرا اینجایی ؟ من بی اینکه جوابی داشته باشم؛فقط بهش زل زدم و به همه ی اونچه به یاد میارم پشت کردم،نمیدونم چراواقعا چرا؟!شاید اگه میتونستم جوابی برای سوالش پیدا کنم؛ ازش رد میشدم و می رفتم اونجایی که باید ؛ اما من پاهام یخ زده،دستام کبود شده و زنجیر شدم به روز مره گیها..رو به روم فقط سایه ست؛ نمیدونم ماله کیه،شاید خودمم سایه ی کسی هستم،نمیدونم،فقط باید صبر کرد.کم کم باید که از این خواب زمستونی بیدار بشم،هنوز کال ام و تا رسیدن؛ راه بسیاره ز.م...
ادامه مطلب